المحقق الأردبيلي
33
اصول دين ( فارسى )
نخواهد بود كه نباشد و وجودش را آخر نيست ، زيراكه ثابت شد كه واجب الوجود است . پس محال باشد بر او عدم ، سابقا و لاحقا . و اينها را بعضى ، از صفات نشمردهاند چرا كه لازم واجب الوجود بودن خداى تعالىاند - چنانچه معلوم شد - پس احتياج به ذكر ندارد . هفتم آنكه خداى تعالى متكلّم است يعنى سخن گوينده است و دليل بر اين بسيار است : يكى آنكه اين ، صفت كمال است و عدمش صفت نقص . و آدمى متّصف است به آن ، پس اگر خداى تعالى متّصف نباشد ناقص باشد بلكه كمتر از آدمى ، و خدايى را نشايد . ديگر آنكه معلوم است كه قرآن كلام و سخن خداست ، پس خداى تعالى جلّ شأنه متكلّم و سخنگوى باشد . و در قرآن مجيد به خود ، سخن اسناد كرده است ، صريحا مثل : وَ كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكْلِيماً « 1 » يعنى : « سخن كرد خداى تعالى با موسى سخن كردنى » . و هيچ خلاف در اين نيست كه خداى تعالى متكلّم است و خلاف ، در معناى كلام است . آنچه اهل حق برآنند آن است كه كلام خداى تعالى عبارت است از حروف و اصوات كه شنيده و خوانده مىشود مانند كلام آدميان . و معناى متكلّم مطلقا آن است كه تكلّم و سخن كردن از او صادر شده باشد و به او قايم باشد و او به اين معنى
--> ( 1 ) . سورهء نساء ( 4 ) : 164 .